|
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم..
|
هیچ کس مثل تو مرا نفهمید و هیچ کس مثل تو مرا درهم نشکست...
گفتم دل و دين بر سر کارت کردم
هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشی که کنی يا نکنی
آن من بودم که بی قرارت کردم
تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
و صدای پایت بر دلم
نشسته است
بیژن جلالی
نمی دانی چه شوری در سرم بود ، نمی دانی چه شوقی در پرم بود ، نمی دانی چه بودم آن زمان ها ، کجا روز جدایی باورم بود !
باران دوست ندارم خیس می شوم سردم می شود و آغوشی برای گرم شدن نیست....
وقتی تَنَت آغوش بخواهد و آغوشی نباشد....
باید رها شده باشی تا بفهمی رنج ِ رها شدن چگونه وجودت را به تمامی ، آرام آرام خُرد می کند و تو را درهم می شکند ....
می روی و نمی روم بی تو به جستجوی تو
می کشی ونمی کشم دست ز آرزوی تو
من می شناسم این دل مجنون خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصلست این
هِی پسرک...
به یاد داری از آن زمان که دلم را به تو سپردم چقدر می گذرد؟
تنهاییم بوی نا می دهد....
آدمه دیگه ،یهو به خودش میاد میبینه که دلش رفته،اگه خوش شانس باشی که جاش با یه دل ِ دیگه پر میشه ..اما اگه نه جاش تا همیشه خالی میمونه ، گاهی غم و غصه و اشک میان یه گوشه این جای خالی میشینن گاهی نفرت و نفرین....در هر صورت همیشه درد ِ نبودن توی دلت میمونه
نخستین شکنجه گاه عشق قلب آدمی است...
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم بي تو بودم
امروز كه بي توام با توام
ناز کش می خوام
شبي سرمه اي
ماهي نقره اي
و زني تنها
نشسته بر پله خيال
روزهاي رفته را
غمگنانه
زيبا زمزمه مي كند
و در
سوگواري فاصله ها
گيسوان پريشان خويش را
از نوازش مهتاب
پر مي كند
دل تنگ ِعشقم ....
ای عشق؛
از ماندن بگو!
در چشم بیتابم بتاب،
در چشم بیخوابم بخواب
ای عشق از ماندن بگو...
مي نشستم خسته در بستر
خيره در چشمان روياها
زورق انديشه ام٬ آرام
مي گذشت از مرز دنياها
اي خيالت خاطر من را نوازشبار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
برخيز و بيا بـتا براي دل ما
حل کن به جمال خويشتن مشکل ما
يک کوزه شراب تا بهم نوش کـنيم
زان پيش که کوزهها کنند از گـل ما
گفتی : برای همیشه...
از همیشه،
چند روز ِ دیگر باقی مانده ست؟
و گفتی : هرگز....
و هنوز،هرگز
نفهمیدم یعنی چه...
حال
- هرگز-
مرا به یاد ِ تو می آوَرد
و برای همیشه
علیرضا صادقی
به چشم هایم اعتماد نمی کنم که هنوز به دلم گیر کرده اند و دلم فقط تو را می خواهد و می بیند.....
هنوز هم می ترسم ببینمت.....
هنوز هم می توانی یادم بیاوری روزهای سردی که رفتی...
تمام ِتنم لرزید.........
بدتر از این هم مگر هست که خبری خوش بشنوی اما کسی نباشد که خوشحالیت را با او قسمت کنی؟
در پی نشانی از توام
اما هيچ كس
به آهنگ تو نيست........
به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من ، عشق شکسته
وقتی تنهایی هایم را می بینی و تلخی ِ لحظه هایم را
اما همچنان آرام می مانی ....
سکوتت مرا دیوانه می کند...
خدایا خوابی؟
دلم می خواهد بخوابم و بیدار نشوم دیگر....
یا لااقل وقتی بیدار شوم ه دنیا زیباتر از این باشد ....
غافلگير عشق
سر به هوا مي شود
با نگاهي
به بي قراري دريا
و منآن روز ديدم
كه چگونه
قلب دخترك ليلي
مي تپيد
در ميان
گيسوان بيد مجنون